محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
704
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
گفتا مردمان را دل با تو است ، قضاى ايزد ندانم كه چيست . حسين گفت : قضا را باز نتوان داشتن . و هيچ خبر عبيد الله بن زياد نداشتند و حسين بشتاب همى رفت تا پيش از آنكه يزيد را خبر شود به كوفه رسد . و عبيد الله بن زياد چون هانى و مسلم را بكشت به هر جاى عمّالى بيرون كرد . و نامهء يزيد آمد سوى وى كه حسين از مكّه بيرون رفت ، شما سپاه را به راه مكّه بيرون بريد ، و عبيد الله بر همه كسها و ولايتها نامزد كرده بود ، و عمر بن سعد بن ابى وقاص را بخواند و عهد رى او را داد و گفت : بايد كه به روى و حسين را بگيرى . عمر گفت : بايد كه مرا از اين عفو كنى . عبيد الله گفت : اگر خواهى كه ترا عفو كنم عهد رى به من بازفرست . عمر گفت : امشب مرا زمان ده تا بينديشم . و آن شب تدبير كرد آن بهتر ديد كه عهد باز ندهد و حسين را بكشد . پس عمر بن سعد برفت در اوّل محرّم سال شصت و يك با چهار هزار مرد ، و روى به باديه نهاد . و حسين از قادسيه بر سه ميل فرود آمده بود . و عمر بن سعيد مردى را بخواند نامش حرّ بن يزيد ، و او از شيعت على بود و ليكن كس ندانست ، و گفت : برو و چاهها و منزلها راست كن . و چون حرّ سه منزل از قادسيّه برفت ، حسين را ديد با آن همه بنه و عيالان فرود آمده . او را گفت : كجا خواهى رفت ؟ گفت : به كوفه . گفت : بازگرد كه لشكر اينك آمد ، عمر سعد با چهارهزار مرد و مسلم بن عقيل را بكشتند ، بازگرد . گفت : چگونه بازگردم با اين همه عيال ؟ گفت : برخيز و از راه يك سوى شو . حسين از يك سوى راه روى بنهاد تا به جايى رسيد كه آنجا كربلا گويند و آنجا فرود آمد . و چون عمر سعد به باديه اندر آمد ، خبر حسين به كربلا يافت . برفت با سپاه و آنجا شد . چون حسين سپاه بديد برنشست با آن چهل سوار و صد پياده ، و پيش حرب شد و صف بر كشيد و بر جاى بيستاد ، تا سپاه اندر رسيد . پس عمر بن سعد از سپاه بيرون آمد و بر حسين سلام كرد و او را پند داد و گفت : مكن ، هر چند شما بدين حقّتريد ، خداى عزّ و جلّ همى نخواهد كه اين كار شما را بود ، و تو بيش از آن حرب نتوانى كردن كه پدرت ، و هم نبود اين كار او را و آن زندگانى به گرم و زحير بگذاشت و آخر بكشتندش ، و برادرت حسن چون دانست كه اين كار او را